حقایق بزرگ تری هست پشت پذیزش خودت و خانواده ات...
حقایقی مثل مرگ... مثل تنهایی...
حقیقت بزرگ زمان؛ که زمان برنمیگرده... و من تا اینجای راه اومدم... وقتم محدوده... در این محدوده چه کار می تونم بکنم؟...
این حقایق هست که باید بپذیریمشون...
یه بار یه مراجعی رو فرستاده بودن پیش من...
این خانوم بی نهایت زیبا، بی نهایت پولدار... همه چی ، تقریبا همه چی تموم بود... این ازدواج نمی کرد... سی و خورده ای سالش بود و یه بار طلاق گرفته بود ولی ازدواج نمیکرد... اصلا واسه همین فرستاده بودنش پیش من... وقتی باهاش حرف زدم دیدم حق داره خوب... این به یه چیزایی فکر میکرد که خواستگاراش اصلا نمیتونستن فکر کنن...
این دختر هیچ کس رو نداشت... مامان و باباش مرده بودن و هیچ برادر و خواهری ام نداشت... فقط شاید فامبل های دور بودن اگه فامیلی بود... ولی واقعا زندگی میکرد ها....!
خودش و تنهایی اش و نداشته هاشو پذیرفته بود...
حالا این نمی تونست دور خودش رو شلوغ کنه؟ بهترین تفریحای دنیا رو داشته باشه و همه دست به دهن بمونن؟
اما چی کار کرد؟؟؟...
نه اینکه ازدواج نکردن خوب باشه... نه اونم میتونه پاتولوژیک باشه... اما وقتی تو برای فرار از تنهایی ات... برای فرار از نقص هات... برای ندیدن خود تنهای خودت... آدما رو دورت جمع میکنی... وقتی نمیتونی به خودت عشق بورزی... قدر قلب و وقت خودت رو بدونی... ظرف اشتباهی واسه عشقت انتخاب می کنی... اونوقته که به جای رشد کردن یه طناب بستی به دست و پای خودت... طنابی که اگه به موقع نشناسی اش میتونه بشه طناب دارت...
#تراپی #کریمی #تنهایی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی