خرید بک لینک

امروز درمان مواجهه ای و چالش برانگیزی داشتم...

جلسه ای پر فراز و نشیب که اولش با دعوا شروع شد...

دعوا سر اینکه چرا اینقدر چسبیدم به کریمی و ولش نمی کنم...

عصبانیت درمانگرم منو به خودم آورد... عصبانیت از این همه غر زدن و شکایت از وضع موجود...

ماجرا از اینجا شروع شد که من دو جلسه ی بعدم رو کنسل کردم و موقع گفتن از کریمی پام رو میزدم به میز...

گفت چرا امروز اینقدر لگد می زنی؟؟؟ چه خبره؟... داری میزنی زیر میز؟ اون از کنسل کردن جلساتت، این از کوبیدن به میز؟؟؟...

گفتم عصبانی ام شاید از دست خودم... گفت از دست خودت یا من؟ گفتم خوب از دست شما که بی شک عصبانی ام... اینکه اینقدر فاصله میگیرین... من با کریمی خیلی راحت تر بودم...رابطه با اون خیلی انسانی تر بود...

عصبانی شد و گفت تو که اینقدر دنبال درمان قبلی ات هستی و نمی تونی ازش بکَنی چرا میای اینجا؟ مگه من زورت کردم... برو پیداش کن و پیشش تراپی تو ادامه بده... من اینجا نیستم که غر های تو رو بشنوم...

یهو جوش آوردم و بهش توپیدم که مگه وظیفه ی تو اینجا چیه؟ اگه اینجا نیستی که حرفای منو بشنوی کارت چیه؟؟؟

اولین باری بود که با کسی اینطور جوش میاوردم... که عصبانی میشدم و بیانش میکردم... که انتظار داشتم و طلبکار بودم...

بعد از 13 جلسه تازه داشتم با یه آدم از گوشت و پوست و استخون رابطه برقرار میکردم... آدمی که حضورش حس میشه... هیجانش حس میشه... وجودش لمس میشه... و میشه باهاش رابطه واقعی برقرار کرد...

این عصبانیت امیدوارم کرد که میتونم درمانم رو باهاش ادامه بدم...

عصبانیتی که بیان میشه اما روش عمل نمیشه نه تنها رابطه رو خراب نمیکنه ... که گرمای بیشتری بهش میده...

این بمان تا بعد...

#پور_علی_بابا #تراپیست_جدیدم #چالش #ماجراهای_دل_کندن_از_کریمی

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی