شروع دوباره...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:25
بعد از آخرین باری که بلاگفای محترم پست های دو سال اخیرمون رو خورد ... دیگه نه دستم به نوشتن می رفت و نه سر زدن به بلاگفا حتی!... طول کشید تا هضم کنم چه بلایی سر نوشته های عزیزم اومده... -گیرم که هنوزم هضم نکردم کاملا-!میخوام شروع کنم دوباره... هرچند عصبانی ام از بلاگفا... ولی خوب باهام بزرگ شده و با...
زنده بودن یعنی جان داشتن... یعنی حرف داشتن...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:25
معیار داره جوندار بودن ...معیارش نه نفس کشیدنه.... نه خندیدن... نه حرف زدن حتی... معیارش اینه که چقدر با خودت خلوت می کنی ... چقدر مینویسی برای خودت... چقدر حرف داری برای گفتن با خودت... و از خودت... حرفی که مال خود خودت باشه... بعضیا می نویسن... ز
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.... و من چقدر حرف دارم که وامونده...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:25
. .. بیزاری من از صحبت تلفنی نه ریشه در کودکی ام داره نه ریشه در بی شعوری ام حتی!... ریشه در مزخرف بودن این نوع رابطه داره که همیشه ابتر می مونه و همیشه یه حس غریبی ته قلب آدم می مونه که حال آدمو به گند میکشه... حس دلتنگی عجیب و غریبی که ناشی از ندید
از تراپی ها... پذیرش و تنهایی
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:25
حقایق بزرگ تری هست پشت پذیزش خودت و خانواده ات...حقایقی مثل مرگ... مثل تنهایی... حقیقت بزرگ زمان؛ که زمان برنمیگرده... و من تا اینجای راه اومدم... وقتم محدوده... در این محدوده چه کار می تونم بکنم؟... این حقایق هست که باید بپذیریمشون... یه بار یه مر
نمایش دورغین...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:03
آدم هایی هستند که سخت ترین بحران ها را پشت سر می گذارند، بی آنکه خم به ابرو بیاورند.. کسانی که فرومی پاشند و باز برمی خیزند... بی آنکه صدای استخوان هایشان شنیده شود... کسانی که سخت ایستاده اند... کمر بسته اند به زندگی... بی هیچ ناله ای... بی هیچ چشمداشتی برای کمک... کسانی که از بس که هستند فراموش می...
اضطراب این است که از آینه بپرهیزید... اما با پرهیز کردن از آینه زیبا نخواهید شد...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
پس از چند هفته خیره شدن در آینه و دیدن چهره های گوناگون در آن... در نهایت آینه تهی شد.. من به تهی ها خیره شده بودم.. چشمانم را بستم و به درونم نگریستم ... برهنه بودم... از همه رو برهنه... همه تصاویری که دیگران برایم ساخته بودند به یکباره فرو ریخت ومن با خویشتن تنهایم روبرو شدم... همین که خود را در ب...
از دغدغه ها...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
این روزها درگیر مراقبت ام... مراقبت از اخلاقم... مراقبت از وقتم... مراقبت از رویاهام...از وقتی سی ساله شدم لزوم بیشتری احساس میکنم برای مراقبت ...حس میکنم نصفی از عمرم رفته و من باید مراقبت بیشتری از نیمه ی بعدی داشته باشم... نیمه ی اوج زندگی...ن
از تراپی ها...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
امروز درمان مواجهه ای و چالش برانگیزی داشتم... جلسه ای پر فراز و نشیب که اولش با دعوا شروع شد... دعوا سر اینکه چرا اینقدر چسبیدم به کریمی و ولش نمی کنم... عصبانیت درمانگرم منو به خودم آورد... عصبانیت از این همه غر زدن و شکایت از وضع موجود... ماجرا
سبکی تحمل ناپذیر هستی...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
امروز به متنی برخوردم که چهارسال پیش درمورد رمان بار هستی نوشته بودم و واقعا شگفت زده شدم از خوندنش... اینه که تصمیم گرفتم متن کاملش رو با کمی جرح و تعدیل اینجا بیارم... . رمان بار هستی رو دوباره خوندم. رمان تقریبا عمیقیه و به نظر میرسه که نویسنده
از دوران ها...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
مثل ظرفی که درگیر مظروفشه... درگیر میشم در مادرانگی... فصل جدیدی از کتاب زندگی ام باز شده... فصلی که شروعش، همزمانه با باز شدن یه کتاب جدید تو این هستی... کتاب فرزند من!... کتابی که من نقش پررنگی دارم لاجرم تو چطور نوشته شدنش... و احتمالا یکی از شخصیت های اصلی اون کتاب خواهم بود... به ویژه فصل های ا...
ظرفیت ماندن با کجی...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
برای کسی که همیشه وسواس تقارن داشته، سخت ترین کار دنیا اینه که چیزی رو ناموزون ببینه و کاری نکنه... این میل شدید به توازن قطعا ریشه در نیاز شدید من به کنترل کردن اوضاع داشت ... چیزی که همیشه منو در بند میکشید... در بند تلاش برای نظم دادن... برای پی
ظرفیت بد دیده شدن...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
دارم تمرین میکنم... تمرین تحمل بد دیده شدن... تحمل ناقص بودن... پذیرش خطاهای انسانی ام... تمرین بهترین نبودن... تمرین ارائه ی خودم همونطور که هستم ( و چقدر سخته که بپذیری همونی که هستی لزوما بهترین نیست...). ناگفته معلومه که چه استخونی میشکنه این
...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
دوستی میگفت می ارزید اون باهم بودن اندک و دلبستگی به اینهمه دلتنگی و مچلیت؟ میگم بهت خورده نمی گیرم ...نخوردی باده که مست شوی... وقتی یکی پیدا میشه که آینه می گیره دستش و تو رو به تو می شناسونه... وقتی دستتو می گیره و می بردت به تاریک ترین و حیرت انگ
تکیه گاه...
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:56
آدم هایی هستند که سخت ترین بحران ها را پشت سر می گذارند، بی آنکه خم به ابرو بیاورند.. کسانی که فرومی پاشند و باز برمی خیزند میشوند... بی آنکه صدای استخوان هایشان شنیده شود... کسانی که سخت ایستاده اند... کمر بسته اند به زندگی... بی هیچ ناله ای... بی ه