خرید بک لینک

امروز به متنی برخوردم که چهارسال پیش درمورد رمان بار هستی نوشته بودم و واقعا شگفت زده شدم از خوندنش... اینه که تصمیم گرفتم متن کاملش رو با کمی جرح و تعدیل اینجا بیارم...

.

رمان بار هستی رو دوباره خوندم. رمان تقریبا عمیقیه و به نظر میرسه که نویسنده قصد داره بحران های هویتی و مخصوصا وجودی رو در شخصیت های داستان به نمایش بذاره. میل دارم تفسیر شخصی -و البته گزینشی- خودم رو از موضوع کلی داستان و دو شخصیت اصلی داستان بنویسم تا هم کامل تر کتاب رو خونده باشم و هم اثر خودم رو بر کتاب گذاشته باشم.

کوندرا کتابش را با بحث "بازگشت ابدی" آغاز کرده. موضوعی که ذهن هر خواننده ی علاقمند به مفاهیم وجودی را به خود مشغول میکند. همونطور که من هم زمان خواندن افکار نیچه به شدت با این موضوع درگیر بودم!

از نظر کوندرا -که من هم با آن موافقم- ایده ی بازگشت ابدی مسئولیت آدم را برای زندگی افزایش میدهد و به قول کوندرا بار هستی را سنگین تر می کند. به عقیده ی کوندرا سبکی لزوما به معنای بهتر بودن نیست و سنگینی لزوما بار منفی ندارد. بلکه حدی از سنگینی برای زندگی لازم است و سبب میشود انسان مسئولیت زندگی اش را بدست بگیرد.

گفتگو ندارد که این سنگینی بار، باید با توانمندی شخصیتی و قدرت انتخاب همراه باشد. برخی افراد آنقدر این بار را سنگین میپندارند و خود را ضعیف، که قدرت انتخاب را از دست داده و گرفتار نوعی فلج در انتخاب می شوند... آنها دایم میخواهند بار هستی و مسئولیتشان را هرطور شده از دوششان زمین گذاشته یا به دوش دیگران بیاندازند... اما از آنجا که این امکان هرگز ایجاد نمیشود، دائما با خود کلنجار میروند... لذا نه تصمیم قاطعی میگیرند و نه -به خاطر باری که لاجرم زندگی با خود به همراه دارد- میتوانند بی تفاوت باشند... شخصیت نماینده این ویژگی در داستان، "توما" است.

توما، پزشک جراحی است که یکبار ازدواج کرده و پس از دو سال از همسر و فرزندش جدا شده است. در ابتدا، به هر سختی بود مسئولیت احساس های پدرانه اش را می پذیرفت، اما بعد از مدتی تصمیم گرفت این بار را زمین بگذارد و پس از آن هم زیر بار تعهد هیچ زنی نرود... او تصمیم میگیرد دیگر هیچگونه روابط صمیمانه ای با هیچ زنی برقرار نکرده و نیاز به تعلق و وابستگی را در خود خفه کند!... اما شخصیت توما با این تصمیم مغایر است. توما فردی است که توانایی همدردی بالایی دارد و خودبخود درگیر روابط عاطفی می شود. او نمیتواند از روابط عاطفی به راحتی بگذرد و زنان را بسیار دوست دارد... درعین حال، توما بینهایت از زنان میترسد و به دلیل همین تناقض عمیق عشق و ترس است که در برابر آنها تاب مقاومت ندارد و مکررأ در دام روابط گیر میافتد.... او نمیتواند از نیاز شدیدش به زن ها، که دقیقأ به ترس از آنها مربوط است و بواسطه ی آن تشدید میشود، چشمپوشی کند. او به رابطه ی عاطفی نیاز دارد اما نمیتواند مسئولیت این نیاز را بپذیرد! و میخواهد با روابط سطحی و زودگذر بار آن را زمین بگذارد!

توما فکر میکند که تنهایی بهترین راه برای زندگی فردی مثل اوست که از زنان میترسد... غافل از اینکه همین ترس شدید او را گرفتار یک رابطه ی به شدت چسبنده و زجرآور میکند! ترس توما از وابستگی، او را از قدرت تصمیم گیری درست برای زندگی اش محروم میکند و تصمیم هایش به جای اینکه از سر انتخاب باشد، واکنشی است به نیازها، ترس ها و تعارضات حل نشده ی درونی اش... او در تردیدهای خود دست و پا می زند و نمیتواند بفهمد اشکال کارش کجاست!...

ذهن او وابستگی را پس میزند و جسم و روان او به وابستگی محتاج است... به احساس تعلق... و رابطه ی پایدار! اما برقراری رابطه ی پایدار با تصور توما از خودش مغایر است... و از آنجا که توما به انداختن بار مسئولیت از دوش خود عادت دارد، این بار هم نمیتواند به درستی این تناقض را حل کرده و برای خودش و زندگی اش تصمیمی قاطع بگیرد!... او تمام احساساتی را که به ترزا تجربه کرده و تمام اتفاقاتی که -ناخواسته!- برایش افتاده را حاصل یکسری اتفاقات شش گانه میداند!!!

توما تصمیم نمیگیرد و خود را قربانی سرنوشت میداند! او با وجود 15 روز تردید درمورد عشق به ترزا، -عشقی که حاصل همین تناقض است-وباز خودش تصمیم نمیگیرد! نه دفع می کند و نه به صراحت دعوت! او فقط خودش را در برابر عمل انجام شده قرار میدهد... عملی که روزگار انجام میدهد و توما به عنوان یک موجود منفعل، خود را در دست اتفاقات اسیر میبیند... بدون اینکه تأثیری بر حوادث پیرامونش بگذارد یا به عبارت درست تر بتواند اثرش را روی افراد و اتفاقات ببیند!

توما با دیدن ترزا، جذب صداقت و خلوص قلبی او میشود و چون ترزا با تمام سختی هایش تصمیم گرفته با توما بماند، توما نیز منفعلانه خود را ناچار به این تصمیم میبیند و با تعارض زیادی بار سنگین چمدان ترزا را، که مسئولیتی فراتر از توان او -توما- است را بر دوش میگیرد... اما این به دوش کشیدن زمان زیادی به طول نمی انجامد و توما تمام تلاشش را میکند تا فرض خود را ثابت کند: من به درد زندگی دو نفره نمیخورم!

ترزا این را می فهمد! او می فهمد که توما نمی تواند با صداقت و اصالت کامل با او زندگی کند و دروغ هایش هر روز بیشتر کشف می شوند. ترزا می داند که توما حتی به خودش نیز دروغ می گوید! ترزا همه ی اینها را میداند اما نمی تواند مشکل را حل کند... چون او هم به خودش مطمئن نیست! لذا بار مشکل را بر دوش خودش میاندازد و احساس می کند همه ی مشکلات آنها به خاطر ضعف اوست که حس میکند مشکل از اوست که به روابط متعدد توما حسادت می کند! که نیاز به تعلق دارد! ... باید گفت که تمام این حس ها نیز از احساس ناتوانی ترزا برای بر دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی خویش است... و اینکه او همیشه با حس عمیقی از دوست نداشتنی و ضعیف بودن درگیر است و این احساس ها بر وابستگی او به توما می افزاید و رابطه ی آنها را پیچیده تر می کند.

ترزا با تصور اینکه کسی را پیدا کرده که می تواند سنگینی هستی اش را درک کند و روح او را بیش از جسمش ببیند، کسی که بتواند کمی از این سنگینی بکاهد و کمی از بار تحمل ناپذیر او را به دوش بکشد وارد رابطه با توما می شود و به آن می چسبد... او چون خود را ناتوان از تحمل این بار می پنداشت، با یکسری نشانه ها که برای او نماد اصالت روح بود (مانند کتاب، موسیقی، و نشانه های عاطفی از طرف توما) به شدت به او دلبسته شد، تا حدی که جرأت کرد با چمدان بینهایت سنگینش به خانه توما رفته و تمام بار هستی اش را بر دوش تومایی که خیال می کرد خیلی قدرتمند است بگذارد.

اما توما نمی تواند خود را با تمام وجود به ترزا عرضه کند و دائم بخشی از خود را از وی مخفی می کند -البته نه آنطور که ترزا متوجه نشود! بلکه همیشه ردپایی از مخفیکاریهایش به جا می گذارد- او توانایی صراحت کامل در بیان خود را ندارد و این شفاف نبودن از عدم توانایی او در تصمیم گیری ریشه میگیرد. در اثر همین ویژگی و عدم صراحت، او ترزا را بیش از پیش به خودش وابسته می کند! اما ترزا وقتی می بیند روح او و روحی که خاص خود اوست در رابطه با توما هم نادیده گرفته می شود - همانطور که توسط مادرش نادیده گرفته می شد- . و جسمش با سایر زنان در کنار هم قرار میگیرد، -چیزی که ترزا از آن وحشت داشت-، تصمیم به رفتن از نزد توما می گیرد! او بالاخره خود را به عنوان موجودی مستقل میابد... و در جریان تصمیم گیری برای بیرون آمدن از رابطه ای که به او احساس ناامنی میداد، توانست بار زندگی خود را به دوش کشیده و خود را به عنوان موجودی تنها که باید به تنهایی بار هستی خویش را برعهده بگیرد بپذیرد... (به نظر میرسد خود تصمیمگیری ترزا برای زندگی با توما -درمقابل بیتصمیمی های دایمی توما- ، توانست در طول زمان او را قوی کند تا به تدریج بار خود را بازشناسد و آن را به تنهایی به دوش بکشد). ترزا پس از این کشف که خود او باید بارش را به دوش بگیرد، به آرامشی عمیق دست میابد، و از قِبَل این آرامش و اصالت، می تواند به توما نیز که حالا دوباره نزد او بازگشته، کمک کند تا اصالتش را بازیابد و خود را از تمام "ضروی است" های زندگی اش را رها سازد...

رمان بار هستی به خوبی تعارضات درونی انسانهایی را نشان دهد که از به دوش کشیدن بار هستی شان فرار می کنند. در این میان خواب های ترزا و فلش بک هایی که به زندگی قبلی اش می زند، از زیبایی های منحصر به فرد داستان است که به آن جذابیت و عمق زیادی بخشیده است.

#خانم_عادی

#تفسیر_روانشناختی_رمان_بار_هستی

#میلان_کوندرا

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی