این آدم ها را دریابید... اینها کسانی نیستند که نیاز به آغوش ندارند... نیاز به تکیه کردن ندارند... نیاز به مراقبت ندارند... آنها دروغ بزرگی را زندگی میکنند که طبیعت مجبورشان کرده به خود بگویند... محکم بودن آنها نه از سر بی نیازی است... نه از سر غرور... و نه حتی از سر قدرت... آنها نمیتوانند محکم نباشند، سخت نباشند، کم بیاورند... دلیل این سخت بودن، بی پشت و پناهی همیشگی است که طبیعت برای آنها رقم زده است... در روزگاری که سخت به آن محتاج بوده اند... در روزگاری که از شدت نداشتن تکیه گاه، مجبور شده اند دست به زانوی خود بگیرند... و شکسته اند... سخت شکسته اند اما شکستنشان نه دیده شده... نه شنیده... پس نقاب سختی به چهره کشیده اند... و تکیه گاه داشتن را همچون میوه ای ممنوعه بر خویش حرام کرده اند... تا باز نشنوند و نبینند شکستگی های ترمیم نشده ی قدیمی شان را...
کافی است دستی به پشت آنها بکشید... نگاهی عمیق به چشم های آنها بیاندازید... کافی است محکم در آغوشتان بگیریدشان... کافی است به آنها بگویید من هستم محکم پشت تو... آنگاه خواهید دید اشکهای بی وقفه ای را که در نهان و آشکار بر بی پناهی همیشگی شان جاری می شود... خواهید دید که چه بی قرار میشوند برای دستی که به پشتشان می کوبد و می گوید آرام بگیر... من هستم! برای نگاهی که میبیند عمق بی پناهی شان را... برای آغوشی که باز می شود برای مراقبت...
#خانم_عادی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی