خرید بک لینک
دوستی میگفت می ارزید اون باهم بودن اندک و دلبستگی به اینهمه دلتنگی و مچلیت؟ میگم بهت خورده نمی گیرم ...نخوردی باده که مست شوی... وقتی یکی پیدا میشه که آینه می گیره دستش و تو رو به تو می شناسونه... وقتی دستتو می گیره و می بردت به تاریک ترین و حیرت انگیزترین جنگل های وجودت... وقتی باهات میمونه تو رنج آورترین لحظه ها و از عشق میخونه برات... وقتی بهت جرات دیدن میده... جرات نفس کشیدن... جرات زیستن... ، تو نمی تونی به این راحتی قیدشو بزنی... هرچند که یاد گرفته باشی چطور بالا بری سربلندی ها رو یدون اینکه ترمز ببُری... همیشه یه دلتنگی هست... و این دلتنگی به اندازه همون دلبستگی زیباست... توفکر کردی مولانا فراموش کرد شمسو؟... هی چنگ زد به صلاح و الدین و که و که، که مگر چشمه ی دیگه ای پیدا کنه... فکر می کنی پیدا کرد؟ ... آخرین کاری که کرد می دونی چی بود؟ ... اینکه شمس رو در وجود خودش زنده کنه... دیگه شمس یه آدم بیرونی نبود که بهش از آب معرفت بده... شمس با وجودش آغشته شده بود و حکمت از وجودش تراوش میکرد... اگه چیزی بود که اون در غیاب شمس گفت حاصل دوره ی کوتاه بودن با شمس بود... پس می ارزید به این دوری و فراق... یا به قول تو مچلیت... -----------------------------------------------------------------------------------------------

#خانم_عادی

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی