دارم تمرین میکنم...
تمرین تحمل بد دیده شدن... تحمل ناقص بودن... پذیرش خطاهای انسانی ام... تمرین بهترین نبودن... تمرین ارائه ی خودم همونطور که هستم ( و چقدر سخته که بپذیری همونی که هستی لزوما بهترین نیست...).
ناگفته معلومه که چه استخونی میشکنه این تمرین و چه ناتوانم من از تحمل فشارش... اونقدر که هی دچار وسواس میشم که چطور دیده میشه همینی که هستم... و دوباره ماجرای مچ گیری خودم و دوباره رها کردن این ماهی تو رود تجربه های بی پایان...
آدم بی خطا از نظر من ناقصه... آدمی که تمام ابعاد وجودش رو به تمامی زندگی نمی کنه... از ترس کامل نبودن...
کسی که میخواد در بالاترین سطح ممکن باشه، کسی که میترسه از خودش ... از همینی که هست... همینی که هزارتا گیر و گور داره اما هست... و تنها واقعیت عینی در جهان برای اوست... تنها چیزی که اون میتونه تمام و کمال داشه باشه... تنها چیزی که اون، و فقط اون باید دوسش داشته باشه...
آدمی که ظرفیت موندن با نقص های خودشو نداره همیشه در جنگی بی پایان مغلوب میشه... مغلوب واقعیت خودش... مغلوب حقیقت... مغلوب اونچه هست...
#اندر_تمارین_رهاشدگی #کیف_داره_ببینی_اینقدر_هستی_که_نیازی_به_آینه_ی_دیگران_نداری #کاش_بیاد_اونروز
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی