طول کشید تا هضم کنم چه بلایی سر نوشته های عزیزم اومده... -گیرم که هنوزم هضم نکردم کاملا-!
میخوام شروع کنم دوباره... هرچند عصبانی ام از بلاگفا... ولی خوب باهام بزرگ شده و باهاش بزرگ شدم... سالهای مهمی از زندگیمو باهاش زندگی کردم و روش حک کردم قد کشیدنمو!
امیدوارم پاک نشن دیگه پاره های تنم... امیدوارم امانت دار باشه ایندفعه بلاگفا...
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
پس از چند هفته خیره شدن در آینه و دیدن چهره های گوناگون در آن... در نهایت آینه تهی شد.. من به تهی ها خیره شده بودم..
چشمانم را بستم و به درونم نگریستم ... برهنه بودم... از همه رو برهنه... همه تصاویری که دیگران برایم ساخته بودند به یکباره فرو ریخت ومن با خویشتن تنهایم روبرو شدم...
همین که خود را در برهنگی خویش، در نهایت برهنگی خویش دیدم، اندک اندک فردی در من پدیدار شد که تا کنون نمیشناختم...
اکنون من دیگری در من پدیدار شده بود و من غرق در شناخت او بودم...
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
امروز درمان مواجهه ای و چالش برانگیزی داشتم...
جلسه ای پر فراز و نشیب که اولش با دعوا شروع شد...
دعوا سر اینکه چرا اینقدر چسبیدم به کریمی و ولش نمی کنم...
عصبانیت درمانگرم منو به خودم آورد... عصبانیت از این همه غر زدن و شکایت از وضع موجود...
ماجرا
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
مثل ظرفی که درگیر مظروفشه... درگیر میشم در مادرانگی...
فصل جدیدی از کتاب زندگی ام باز شده... فصلی که شروعش، همزمانه با باز شدن یه کتاب جدید تو این هستی... کتاب فرزند من!... کتابی که من نقش پررنگی دارم لاجرم تو چطور نوشته شدنش... و احتمالا یکی از شخصیت های اصلی اون کتاب خواهم بود... به ویژه فصل های اولش که بدون همراهی درست من بعیده درست و درمون نوشته بشه...
بعد از این مسئولیت من در برابر خودم و هستی چندین برابر میشه... و آگاهانه زندگی کردنم حیاتی تر...
این بمان تا بعد...
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی
برچسب:
نویسنده: حمید مهدوی